تبليغاتX
یوسف های ارزان


 

 

خیال می کنی چقدر از سنم گذشته؟!

این همه استهلاک از گذر زمان نیست!

هر سال این روزها که می شود در موتور دو زمانه ام احتراقی پیش می آید و یک دفعه می سوزاندم!

بعد انگار چیزی از گلویم پمپاژ می شود به سمت بالا و چشم هایم داغ می شوند...

اما درد از جایی شروع می شود که سوختن تمام می شود تا ماه ها بعد...محرمی، شب قدری شاید!

و این سرد و گرم شدن، کار کردن ناگهانی و بیکار شدن طولانی می پوساندم...

-

جلال، "خسی در میقات" را در حج نوشت.

حجی که شاید بیشترش به گشتن در کوهها و باغ ها و کوچه ها گذشت تا مسجد و اطراف بیت الله!

-

به مکه می روم، صدی نود تای اوقاتم را در مسجد الحرام می گذرانم، هوایی می شوم، پر می گیرم...

بر می گردم ... یک دفعه پرهایم را باد می برد!

-

جلال، اهل نماز نبود و شاید اهل خیلی چیزها، و تا آخر حج اگر چه بازگشت به نماز و شاید خیلی چیزهای دیگر اما برای خیلی هایش هم قانع نشد - گیریم دلش خیلی خیلی وسواسی بود!-

-

محرم، پای روضه ها کلی اشک می ریزم. راست و دروغ روضه اش با خدا!

-

و این وراجی ها برای این که :

در مسابقه خرگوش و لاک پشت، من خرگوش شده ام! کسی که لیاقت و توانایی اش را با خواب و بیداری بیجا فاسد می کند! و افسوس که در پایان داستان ...

-

جلال آهسته رفت و پیوسته. نشان به آن نشانی که قرار گذاشت در عرفات یک دوره قرآن بخواند و مشکلات خودش را در حاشیه اش بنویسد نشان به نشانی خیلی چیزهای دیگر که تا "خسی در میقات" را نخوانی مزه نمی دهد!

و در فراز زیبایی از کتابش -در راه مدینه تا مکه- بر دفترچه یادداشتش نوشت:

" ... و من هیچ شبی چنان بیدار نبوده ام و چنان هشیار به هیچی.زیر سقف آن آسمان و آن ابدیت،هرچه شعر که از بر داشتم خواندم به زمزمه ای برای خویش و هرچه دقیق تر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید...

و دیدم که سفر وسیله ی دیگری است برای خود را شناختن. اینکه "خود" را در آزمایشگاه اقلیم های مختلف به ابزار واقعه ها و آدمها سنجیدن، و حدودش را به دست آوردن - که چه تنگ است و چه حقیر است و چه پوچ و هیچ ! " 


و امروزه می گویند کارکرد موتورهای دو زمانه خیلی ریسک دار و خطرناک است!

-

شادی روح جلال آل احمد -و خیلی های دیگر- صلوات!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 


خیلی وقته می خوام بشینم از تو بنویسم٬ از تو بگم٬ از غم غربتت٬ از غم تنهاییت!

خیلی وقته چهارشنبه ها میگم:دو روز دیگه جمعه ست٬ کاری کردم؟قدمی برداشتم؟ چی شد اون محبتی که در طول هفته ازش دم میزدم؟چی شد اون نذر و نیازا که جوابشو داد و جوابشو  ندادم؟!

خیلی وقته دلم می خواست بنویسم! اما مثه امروز ٬ موندم از چی؟از کی؟از خودم؟!یا از آقا؟!

از غم غربت و تنهایی اون بنویسم یا از غم غفلت و بی انتظاری خودم؟!

از چی بنویسم ؟! وقتی فقط دم غروب جمعه که دلم میگیره یادش می افتم!

از چی بنویسم؟! وقتی فقط نیازش دارم صداش میزنم!

شاید باید از غم غفلت خودم بنویسم که غم غربت اونو درست کرده!

شاید اگه من غافل نباشم اون احساس تنهایی نکنه !

شاید اگر من منتظر باشم اون احساس نداشتن یه سرباز هر چند کوچیک رو نداشته باشه!

واقعا از چی بنویسم؟!

از اون بنویسم که هر شب برای ما دعا میکنه و یادمونه یا از خودم که هر شب راحت می خوابم و یادم نمی افته که یکی داره شب تا صبح برای هدایت من گمراه از خدا طلب رحمت و مغفرت میکنه ؟!

آخه از کی بنویسم ؟از چی؟

دلم میسوزه ! واسه خودم ٬برای آدمایی مثه خودم!

چرا گریم نمیگیره؟چرا داد نمیزنم ؟چرا از غفلت در نمیام؟چرا نمیشم همون منتظری که اون منتظرشه؟

چرا همش ادعا ؟چرا همش وقت نیاز؟چرا همش ...

من گناه میکنم ٬اون گریه میکنه!من غافل میشم٬ اون دعا میکنه!

من از انتظار در میام ٬اون منتظر میمونه!

آقا !چقدر خوبی!چه قدر صبوری!چقدر...

میدونم !دوباره مثه همیشه یه دلنوشته می نویسم٬یه کاغذ کثیف میکنم ٬کلی آدمو مشغول میکنم ٬اما آخرش...!

بازم تو گریه میکنی!تو دعا میکنی!

من گناه میکنم!!!

 

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط قاصدک  | 


اینجا راخاک گرفته...

عابری

آمد

قدمی برداشت

غبار

پرده ای در پس چشمانش

وکلامی ...که :چقدر اینجا را خاک گرفته!

گفت ورفت...

-

خاک

اینجا

من

اکنون

تاکی؟؟؟

-

خاک

اینجا

همه

در آن

عاقبت...

-

خاک

تشنه

خدا!

نفس...

بخشش

-

خاک

خدا

پنجره

آغاز

فرصت

دوباره...

-


فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت...

بی وفا!

امروز با فردا چه فرقی می کند؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط مهتاب  | 


 

هو المحبوب

 

مسیح مظلوم بود.

نفهمیدندش.

پس گشتند تا بیابند و مصلوبش کنند

گشتند و انگاشتند که یافته اند

پس در هذیان هاشان به صلیب کشیدند و جشن گرفتند و هلهله کردند بی خبر ...

 .

بند، بند، بند می آورند ...

نذر بستن دست های ت، مسیح!

 

.

 

اصلا این قوم جهود را چرا مثال می زنم آقا؟!

 

.

 

علی مظلوم بود.

نفهمیدندش. پس کمر به قتلش بستند

و انگاشتند که کشته اند بی خبر ...

 

.

 حالا دیگر نوبت ماست!

پارسال قاب عکست را توی دانشگاه شکستیم و روی شیشه ی شکسته ی دلت پایکوبی کردیم

امسال با دهان دریده مان به لبخند زخمی ت پوزخند زدیم که قشری کشیده بود بر بغض خطبه های نمازت

و سال دیگر و سال های بعد...

دور، دور ماست آقا!

 

مبادا کاری کنیم که تاریخ فراموش کند سرنوشت مسیح را، امیرالمومنین را...

 شما هم مظلومی!

.

تمام تنفرم را تف می کنم بر صورت چرکین آن لاابالی که به تو افترا بسته است

و دعا می کنم خدا چشم های ش را ببندد و نبیند که چه می گوییم و چه می کنیم

وگرنه عروج مسیح و شهادت علی هم به همین سادگی و به همین سختی ست !

 

 

 


 

تازه ترینی که شنیده ام:

علت عدم آزادی امام موسی صدر، دخالت سید علی خامنه ای ست!

چرا که در صورت آزادی صدر، سید علی خامنه ای دیگر شرایط ادامه ی رهبری را نخواهد داشت ...

   "مرگامرگی" شده این روزها زندگی ! 


مثلا بعد التحریر:

گاهی می پرسند چرا کامنت را بسته ای؟ و من به خودم جواب می دهم که چرا باید باز بگذارمش؟!

وقتی نایی نیست برای حرف شنیدن و حرف زدن - چیزی که نصف عمر وبگردی مان را می گیرد و وبگردی هم نصف عمر خودمان را! و حکما شنیده ای که عمر آینه ی بهشت است... -

(همیشه فکر می کنم اگر مجبور باشم بین کر شدن و کور شدن و لال شدن یکی را انتخاب کنم سومی را برخواهم داشت!)

به وبلاگ دوستان سر می زنم. خیلی ها تخته کرده اند... شاید ما هم باید تخته کنیم.

این مژده را خیلی وقت پیش مهتاب بهم داد و هنوز عملی ش نکرده... 

تا وقتی هستیم گاهی  وسوسه می شوم که مهملی بنویسم...

شده ام عینهو مسافری که پروازش تاخیر دارد... چقدر دوست دارم یکی از همین هواپیماهای توی آسمان نیش ترمزی بزند و ببردم به جایی که مغزم را بشورم و دلم را آب بکشم ...

 

یا علی مددی...

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط نرگس 


 

هو المحبوب

 

1- نیم ساعتی را کنار خیابان منتظرت می مانم و در و دیوار و مغازه ها را سیر می کنم تا بالاخره سر و کله ات پیدا می شود ...

قرار گذاشته ایم امشب را بزنیم بیرون، تا هوایی بخوریم و گپی و گعده ای و لذتی ...

 

به هم که می رسیم فوری سنسور هایم براندازت می کنند .

هیچ فرقی نکرده ای انگار بعد از این همه سال!

فقط سنت یک کمی زیادتر شده و شانه هایت محکم تر . کیفت را اریب انداخته ای روی پیرهن چاهار خانه ی سفید و آبی. موهایت هم همانطوری یک وری است ! و عطرت همان گل محمدی سال ها قبل

نه ... اشتباه گفتم ! کیفت را انداخته ای روی مانتوی مشکی و چادرت را یک دستی گرفته ای زیر چانه ات و موهایت هنوز هم که هنوز است هوس هوا خوری ندارند ...

( ببخش که سنسور هایم با تمام دقتشان به یاد نمی آورند زن و مرد بودنت را

یا پیر و جوانی و این جور حرف ها را ... )

 

2- بوی ادکلن من در عطر تو غرق می شود، و نگاهم روی نگاهت می ایستد

... یاد "قدیم" می افتم ...

قدیم یعنی کسی که هرچقدر سابقه اش را بگردی انتهایی برایش پیدا نمی کنی ...

قدیم، اسم خداست ...

یاد قدیم می افتم .. یاد خدا ... چشم هایم می سوزند ...

...

3- می دانم که اگر هنوز "تو" باشی جاده را کج می کنی به سمت کوه- که نای تحملش را ندارم – یا می گویی بنشینیم روی نیمکت های آهنی کنار بلوار – که خیلی هم بی کلاس است –

پس به پیشنهاد من می رویم به یکی از کافی شاپ های توپ

از همان هایی که بوی هزار تا ادکلن تویش پیچیده و هوایش گاهی بوی سیگار برگ می دهد ... می رویم برای هوا خوری!!!

4- ... پیش خدمت جلو می آید تا سفارشمان را بگیرد . با پاپیون دخترانه ای که روی گلویش بسته است ...

گلویت را می گیری و بدحال می شوی  

حالا می فهمم که چرا به سر و وضع من هم که نگاه می کنی سرت را برمی گردانی

-         انگار تمام بار و بندیلی که ما به خود می بندیم روی تن تو سنگینی می کند ...

5- ... "لذات فلسفه " را می بینی توی دستم و با طعنه می گویی: می شه ببینمش ؟!

بعد کتاب را چپکی دستت می گیری و برانداز می کنی و می گویی : من که سرم در نمی ره!

با خنده می گویم : هر چیزی رو وقتی چپکی نگاه کنی بی سر و ته می شه ...

کتاب را  روی میز می گذاری می گویی : چیز خوب اونی ه که از هر طرفی که نگاش کنی یه چیزی حالی ت شه ... عینهو من و تو که این طرف و آن طرف زندگی ایستاده ایم و هر کداممان – چپکی یا راستکی – یک چیزی می فهمیم ازش

 

6- برگشتنی اینقدر می گویی و می خندیم که اشک هایم سرازیر می شود – مثل قدیم ! –

یاد تمبرهندی های بچگی افتاده ایم که به چه فضاحتی می خوردیمشان و هسته شان را هم همانجا – توی کوچه و در ملا عام ! – پرت می کردیم توی جدول و ...

دست می کشم که اشک هایم را پاک کنم و دست هایم سیاه می شوند .

و من فوری یادم می آید که به خاطر ریمل مژه هایم بیشتر از این نمی توانم بخندم و در به در دستمال کاغذی می شوم ... عینهو روزهای بارانی که نمی توانم صورتم را بگیرم زیر باران ...

 

7- نگاهم می کنی و می گویی فضاحت بی پیرایه ی کودکی مان، می ارزید به صدتا شکلک متین ساختگی امروز ...

"-هنوز هم هوس تمبر هندی خوردن می زنه به سرت ؟!"

 

(شکنجه ام می دهی . و من چه خوب می دانم شکنجه کردن برای اعتراف گرفتن است ... )

 

...

8-به بلوار که می رسیم راهمان جدا می شود

تو مستقیم می روی ولی من باید از بلوار رد شوم

بغض روی حرف هایم لیز می خورد .

چقدر جای خالی ات را حس می کنم این روزها . چقدر دوستت...

 

" برو در پناه خدا "

( چه خوب می دانم فرق "پناه" و "امان" را !

پناه را به دوست می دهند ولی امان را به دشمن ... )

 

چقدر دوستت ...

 

"خدا نگهدار "

 

9- از بلوار رد می شوم ... هزار تا ماشین برایم بوق می زنند و هزار نفر تعارفم می کنند ...

هوس پیاده رفتن کرده ام ... به همان سمتی که تو می روی ...

خلاف جهتی که تمام بنزها و کمری ها  می روند ...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط نرگس 


 

 

سلام!

این نامه درست، وقتی خوانده می شود که چشم های کبریایی ات تمایل داشته باشند

چشم هایی که حکما به قدر دریا عمیقند و به قدر آسمان، رازناک و به قدر کوه، باشکوه ...

- هنوز هم لابلای این کروکی ها، آدرس خانه ات را پیدا نکرده ام ؛ می بینی ؟!-

 

دوستی می گفت خدای هرکسی به قدر و اندازه ی خود اوست . خدای علی – علیه السلام- به قدر خودش ... همینطور سررشته را بگیر و بیا پایین ... خدای من هم درست به اندازه ی خودم ...

 

حکما علی (ع) اگر می خواسته برای خدایش نامه بنویسد، خدایش از لحظه ی شروع نامه توی جوهر قلمش جریان داشته و تا میم والسلام، با نامه نوشته می شده ...

اما خدای من حکما وقتی نامه ام را می بیند که از تخت پادشاهی اش، پایین را نگاه کند و بعد به فرشته هایش ارد دهد که : آن کاغذ پاره را بیاورید بالا !

-          کفر می گویم  من؟! نه! کفر نیست! دروغ هم نیست! چون کفر دروغ است و این دروغ نیست! –

بی خیال حرف بنده هایت خدا ! خودت که قبول داری !

راههای ارتباطی اسیرمان کرده اند، راههای آسفالت و مترو و ریل و فرودگاه و کوفت و زهرمار که بینمان کشیده شده ! تف به این همه تکنولوژی !

جوری شده که نمی شود به هم سر بزنیم ! تو آن طرف دنیا و من این زیر! لابلای این همه خاک و زمین و کتاب و اینترنت و عکس و خاطره و کاغذ و سالنامه و ...

                                                             ها؟! خاکی رفتم ؟! ببخشید !

...

خودم همیشه به خودم می گفتم – می دانم که باید نوشت : " مادرم همیشه می گفت " و از این حرفها ؛ ولی این یکی را دیگر خودم به خودم می گفتم، چه می شود کرد ؟! –

می گفتم: توی گرماگرم احساست تصمیم نگیر، پشیمانی دارد ها !

می گفتم و می دانستم که بی فایده است .

شبیه تو که حالا شاید می گویی و می دانی که بی فایده است !

می دانی کله شقی ام کار خودش را می کند ... می دانی و سکوت می کنی و من لای این سکوت، صدبار بغض می کنم و گریه نمی کنم و سعی می کنم به بی صدایی ات گوش دهم و کو گوش شنوا ؟!

                                                         ها؟! خاکی رفتم ؟! ببخشید !

 

...

این بندهای روی زمین را می بینی ؟! این ها بندهای خیمه شب بازی من است !

هر دفعه دست های عروسکی ام را به نیتی زمینی تکان می دهم این بندها محکم تر می شود !

بگذار "زمینی" هم اگر هست " یا" ی آخرش ، ملکیت "من" عربی باشد لااقل !

بگذار یک بار دست هایم را برای خودم تکان دهم !

به قول حاج مهدی "بیوتن" : می شه از " یا خودم " به " یا علی " رسید ! ( اما از یا مردم نمی شه ! )

...

نشسته ای خزعبلات مرا گوش می دهی ها !

البته قول داده ای ! " زمانی که بنده ای مرا می خواند چنان به حرف هایش گوش می دهم که انگار هیچ بنده ای غیر او ندارم ... "

...

خدایا !

اینجا لابلای این هم آرایه و نوشته و آپ و آپ و آپ و کامنت و " نرگس جان ، زیبا بود " و نقاب قیژ و قیژ دیال کامپیوتر و کلمه و حجاب – که فرق زیادی ندارند ! –

حالم بدجوری گرفته ... به جان کندن افتاده ام !

 

می نوشتم – خیر سرم ! – برای او ! یوسف گران قیمت ، ماه بالانشین که حکما اهل همین کوچه و خیابان است و دو – سه تا کوچه ز ما دورتر !

اما می دانم می خندد به نوشتنم – دست کم اگر گریه نکند ! –

کار کردن به نیت او ساده تر از کاغذ خط خطی کردن و سخت تر از آرایه کنار هم چپاندن است !

                                    - مابقی را خودت می دانی که حتی لو دادن یک ذره اش برای شرمندگی ام بس است ! -

 

 


رفقا! دارم می رم . سر نزدن به تک تک وب ها رو به حساب نامردی نذارید . نشد سر بزنم ...

کامنت رو می بندم و می خوام که کامنت نذارید . – نه به خاطر اینکه نیستم تا کامنت ها رو بخونم،یا حرفاتون رو دوست ندارم -  به خاطر اینکه نخوندن و خوندنش فرق زیادی نداره

 


دو کلام حرف حساب :

اولی : این حدود یک سال آمدن توی نت هم حکما کار خودت بود (با آن همه برکت که داشت و بگویم آپ از این طولانی تر می شود .)

اما من از رشته فقط سر رشته را می بینم که " مهتاب " است !

" مهتاب " که با یک پیامک دستم را کشید به این سمت و می دانست بهانه ی آمدنم، دست هایی ست که دستم را می کشند ...

عزیز !

به خاطر تمام محبت ها، اینکه لایقم دانستی تا قلم را کنار قلمت قرار دهم، به خاطر اینکه خواستی آپ لود عکس را نشانم دهی و بلد نشدم! به خاطر همه چیز صمیمانه ممنونم .

عذر تقصیر که اینجوری تمامش می کنم .

 

دومی: برای کسی که خودش می داند ! :

عزیز مکه رفته ی حرم دیده ام !

نمی دانی چقدر خوشحال شدم وقتی خبر عزم دوباره ات را خواندم روی صفحه ی گوشی !

...

همیشه چیزهایی هست که تو را شاد می کند و مرا آزار می دهد! مثل همان "حلالم کن" آخر پیام

یا علی !


+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط نرگس 


 

 

صحنه ها را کنار هم بنشان ، زندگی تئاتر دیدنی ای می شود :

 

1- مادر دستش را می کشد . بی فایده است . بچه است دیگر ، این حرف ها سرش نمی شود .

کم مانده پایش بخورد به سطل قرمز پیش پای مادر و پول خرده ها را بریزد روی سنگ فرش خیابان …

 

- آبجی ، کلوچه می خواد بدم بهش .

( علی کلوچه اش را نشانم می دهد و می پرسد )

- چی ؟ ( تازه صحنه را می بینم ) ... آره ، بده آبجی

 

کلوچه را با ولع می گیرد و گریه اش تمام می شود .

چه شرمی می کند مادرش ...

                                       - زندگی لابلای اشک های کودک چشمک می زند ... -

 

2- تیر خورده ای .

سخت است .

سخت تر از هجده ضربه ی روی تن هم سرت .

...

اینجا، زنی را – زن بارداری را – پیش چشم کودک سه ساله اش می کشند .

اینجا، زنی را پیش چشم هم سرش در محکمه چاقو می زنند .

راستی فاطمیه کی بود ؟!

-          زندگی در انحنای مظلومیت، قد علم می کند ... –

 

3- دختر از کوچه ی خلوت، رد می شود که بوی گند هوس کسی در هوا می پیچد

- متلک ! –

 

- بی غیرت ! (دختر می گوید.)

- بشین بابا !

پسر نیست که می گوید این را .

مردی است از آن طرف تر که دختر را نشانه رفته است ...

 

توی چشم های دختر، خیره می شوم . – او نیز ! –

نمی دانیم بخندیم یا گریه کنیم ...

...

حافظ ! شعرهایت خریدار ندارد این روزها؛

کجاست " مردی " که " از خویش برون آید و کاری بکند " ؟!

-          زندگی در هوس دست و پا می زند ... -

 

4- " اگر حجاب ظهورت، حضور پست من است

      دعا نما که بمیرم، چرا نمی آیی ؟! "

پیامک آمده برایم ...

 

آخ! جمعه بود امروز که گذشت ؟!

چقدر بی حواس شده ام !

انگار مدت هاست جمعه ندارم ...

 


برای گریستن، بهانه زیاد است .انگار کن ریزدانه های گرد و غبار آنقدر در جانم نشت کرده که مجالی برای باران نیست ...

 


+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط نرگس 


 

...

   آفتاب، مستقیم می خورد توی صورتم ...

چشم هایم را می بندم

 

   زن روبرویی ام بچه اش را روی پایش جابجا می کند . بعد رو می کند بهم :

" چهار سال پیش، یه آپارتمان قسطی خریدیم . چند تا قسطش عقب افتاد . حالا برامون احضاریه اومده که اگه تا ده روز دیگه پول رو واریز نکنیم خونه رو مزایده می ذارن ... "

- " ایشالا خدا کمکتون کنه "   .

این را آرام می گویم و بعد سرم را روی شیشه ی اتوبوس تکیه می دهم ...

آفتاب مستقیم می خورد روی صورتم ...

چشم هایم را می بندم ...

 

    از اتوبوس پیاده می شوم. پسری متلک چرکی اش را روی صورتم تف می کند ... الکی گریه ام می گیرد ...

 

   مردم توی خیابان سر قیمت سیب زمینی و پیاز و چغندر این دولت و آن دولت سر و کله می زنند ...

   کسی توی سرم دم می گیرد :                                 

                                                   " ... و همه مردم شهر، بانگ برداشته اند

                                                      که چرا سیمان نیست ؛

                                                    و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست ... "

 

 

   به خانه می رسم

کلید را که توی قفل می چرخانم  تمام های و هوی امروز، توی سرم دور می زند ...

دور اول : قیمت سیب زمینی

دور دوم : احضاریه

دور سوم : مزایده  

دور چهارم و پنجم و ...

سرم گیج می رود ...

 

   روبروی کیسه بکس می ایستم ...

   مشت اول را به افتخار سیب زمینی می زنم

   مشت دوم را به افتخار چغندر

   سومی را برای مزایده

   چهارمی را ...

 

   کیسه بکس را بغل می کنم و زار می زنم ... سر شانه هایش خیس می شود ... دم نمی زند

 

   کیسه را توی آغوشم فشار می دهم ... طاقت می آورد ...

   دلم تنگ شده است ...

برای یکی که حجم دستهای کوچکم را دور دست های بزرگش حلقه کنم ...

 

   تقویم را ورق می زنم

   فردا جمعه است ...

 

   دلم می سوزد ...

برای خودم که حتی به اندازه ی صدا زدن اسمت، مسلمان نیستم ... !


۱- در این زمانه که شرط حیات، نیرنگ است / دلم برای رفیقان بی ریا تنگ است ...

۲- این پست را به خاطر تو گذاشتم ... همین جوری ! " به بهانه ی همان جمعه ها ... "


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 


در یاد داشت های باقی مانده از یکی از شهیدان گردان حنظله در فکه آمده است:

"امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم .

آب را جیره بندی کرده ایم !

نان را جیره بندی کرده ایم!

عطش همه را هلاک کرده ...

                                همه را جز شهدا !

که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند !

دیگر شهدا تشنه نیستند...

          فدای لب تشنه ات پسر فاطمه (س)!!!"

 

             فکه را با عطش سرشته اند ...


+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط مهتاب  | 


امروز ...

درست

۵شنبه اس که از جمعه پیش میگذره !!!

 

-

 

مث همه ی پنج شنبه هام نشستم و به زور از جمعه مینویسم

انگار یه تکلیفه که اگه انجامش ندم تنبیه میشم به انگ نا منتظری !!!

 

-

 

اما

امروز به حکم عدالت قانون شکنی می کنم ! تا از شنبه هایی بنالم که ...

که حتی شام دیشبو از یاد برده اند !!!

...لابه لای غلغله ی شهر


۱.مهتاب-به زبان صفحه کلید-

۲.راستی !

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند نه آپ ها نه نظر ها !!!نرگس خانم!

 

-

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط مهتاب  | 


 

 ۱

   سلام آقای منتظر !

باز هم که شما اینجا ایستاده ای ؟!

می دانی خاطرت را خیلی می خواهم ، ولی الان باید بروم .

عصرهای جمعه ام را فیلم های سینمایی گرفته است ...

 

۲

... شما هنوز هم که منتظری آقا ؟!

جاده ها خلوت است این ساعت شب

چشم همه را مشغول کرده این "یوسف" !

شما هم این قدر کنار جاده منتظر نمان

                                          بیرون هوا سرد است

۳

راستی ما قبلا یک یوسفی گم کرده بودیم که دیگر پیدا نشد ...

یعنی نگشتیم که پیدا شود

البت خاطرش را خیلی می خواستیم ...

 

۴

آقای منتظر !

راستی

شما  هنوز هم دلت خون است ؟!


 


۱- امام صادق می فرمایند : عده ای هستند که شب ها را بدخواب می شوند ...

از جمله محبی که به دنبال محبوبش باشد ...

مدت هاست بدخواب نبودنت نیستم  آقای منتظر ! البت خاطرت را خیلی می خواهم !!!

۲- مدتی نیستم . از آشنایی و رفاقت با تک تک رفقا خوش حال شدم . تا بعد ...

۳- رئیس ! استعلاجی رد کن بی زحمت !  ( نظر به صورت خصوصی برای مهتاب ارسال شود !!! )

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط نرگس 


 

 

آقا اجازه ! یک چیزی را رک بگوییم آقا ؟! شما اخلاقتان یک جوری ست . خیلی یک جوری ست !

اخلاقتان با تمام معشوق ها فرق می کند . نه اهل کرشمه کردنید ، نه اهل چهره در هم کشیدن و ...

اتفاقا بالعکس !

هی جلوی راه ما سبز می شوید ... هی نگاهمان می کنید ... هی راه می دهید که بیاییم ...

اول هرسال هی می آیید  سین سلامتان را می نشانید کنار سفره هایمان ...

هی ...

 

آقا اجازه ! ما هم اخلاقمان با تمام عاشق ها فرق می کند ...

آقا اجازه ! بقیه ش را رویمان نمی شود بگوییم ...

                     ***

... می‌رود تنهای تنها، باز هم می‌بینمش

باز هم رد می‌شود از این خیابانِ شلوغ

اشک و باران با هم از روی نگاهش می‌چکند

او سرش را می‌برد پایین... خیابانِ شلوغ

عابران مانند باران در زمین گم می‌شوند

او فقط می‌ماند و چندین خیابانِ شلوغ

او فقط می‌ماند و دنیایی از دلواپسی

با غمی بر شانه‌اش ـ سنگین... خیابان شلوغ

...ناودان‌ها، چشمکِ خط‌دار ماشین‌های مست

خط‌کشی، بارانِ آهنگین، خیابانِ شلوغ...

 

                                                                   مرحوم نجمه زارع

                                                                 ( آوردنش اینجا فقط یه برداشت از این غزله )

  


+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط نرگس 


 

                                            

...نیمه شب:

چهار رکن کعبه خم میشود و سجده می کند...!

کعبه:الله اکبر...!

...

از تورات گذر کردم! دیدم او را ! مقدس! روح الحق! متوکل! مقیم! مختار! عظیم!

اسامی او بود!

به سراغ انجیل می روم! نامی ناآشنا! در تکلم ما سخت تلفظ می شد:

بارقلی!فرقان!

درقرآن:مزمل! مدثر! منذر! مبشر! و...

در سخنی می خوانم:نام های قرآنی او واقعیت هایی است در وجودش!

کان الله و لم یکن معه شیئا! اول ما خلق الله نوری!

خدا بود و دیگر هیچ نبود! اولین مخلوق الله،نور بود!

به نور می نگرد!

بنده من تویی!

مقصود و مرادم! و به خاطر تو بود که آفریدم هستی را!

جهان هستی از ابتدا منتظر اوست! "آدم "خلق می شود نوری را به همراه دارد! "نوح" می آید به همراه آن نور!

ابراهیم،موسی،عیسی،همه،با همان نور!

نیمه شب،چهار رکن کعبه خم می شود و سجده می کند ودوباره به حالت اول خود باز میگردد!

کعبه ندا می دهد الله اکبر:خدا بزرگ است!بت ها به زمین می افتند!

و این بار خود نور متجلی می شود!تنهای تنها،همان علت آفرینش ،

محمد! 

                                   

                     هفته وحدت مبارک

                                             


+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط قاصدک  | 


 

 

قرچ ... قرچ ... قرچ ...

برف های سپید  زیر چکمه های مشکی بلندت نرم می شوند

و تو با دقت گام بر میداری ...

گاه گاه نوک چتر تشریفاتی ات را روی زمین می گذاری - راه رفتن روی

این برف ها با این چکمه های پاشنه دار کار ساده ای نیست -

از پشت شیشه های عینک دودی ات زل می زنی به دماوند

و چند بار هوای تازه را راه می دهی به ریه هایت

با دقت نوک چتر را روی زمین می گذاری و بعد دوباره ...

قرچ ... قرچ ... قرچ ...

 

چند صد متر آن طرف تر پیش پایت خبرنگاری سبز می شود تا جویا شود از

تو حال سی سالی را که گذشت ...

شال کاموایی ات را روی سرت جابجا می کنی :

- بهتر نشده که بدترم شده !

ما آزادی می خوایم آقا !

مردم نمی تونن حرفشون رو بزنن !

و بعد 

راهت را می گیری و دوباره  قرچ ... قرچ ... قرچ ...

...

چند متر آن طرف تر اما کسی ایستاده به تماشای حرف هایت

کسی که از او نخواهند پرسید حال سی سالی را که گذشت

کسی که شکار لحظه های دوربین نخواهد شد

کسی که برای راه دادن اکسیژن به ریه هایش درد را مزمزه می کند

کسی که با نوک عصای غیرتشریفاتی زیر بغلش راه می رود

با خاطره ی پوتینی که جا ماند بر خاک های جنوب

و پایی که نیست !

کسی که گرمی آهش خط می کشد بر سرمای هوا

کسی که لبخند می زند به زحمت

و تصدیق می کند حرف آخرت را ...  :

                                       "مردم نمی تونن حرفشون رو بزنن"

                                                                           !!!

 


 بچه ها لطفا یه صلوات برای شادی روح تمام رفتگان بفرستید

و برای شادی روح عزیزی که از دست دادم

ممنون


+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 


این واژه ها را انگار کن ماننده ی سنگهایی مقدس

که بر پیکره ی  صفحه

                   ردیفشان کرده ام

تا چشمان نامردمان را

                                       نشانه روند!

به تمنای دستهای بچگکان غزه

و چشمهای تاریخیشان

                                               تقدیم!...

از صلح می گویند یا از جنگ می خوانند؟!

دیوانه ها آواز بی آهنگ می خوانند

گاهی قناری ها اگر در باغ هم باشند

مانند مرغان قفس دلتنگ می خوانند

 

کنج قفس میمیرم و این خلق"بازرگان"

مرگ مرا چون"قصه ها"نیرنگ می خوانند

 

روزی همین مردم که سنگم می زنند از رشک

نام مرا با اشک روی سنگ می خوانند

 

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را

پس کی به آن دریای آبی رنگ می خوانند؟!

 

فاضل نظری

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط تارا  | 




mahpare

مهتاب

mahpare

http://mahpare.blogfa.com

یوسف های ارزان

یوسف های ارزان

یوسف های ارزان

چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده است
دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف ها ی ارزان پر شد ه است
شهر گفتم؟؟ شهر! آری شهر! شهر!
از خیابان !از خیابان! از خیابان پر شده است ... ...شهرازبازاریوسف های ارزان پرشده است!!!

یوسف های ارزان

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog